با تو در ثانیه ها


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/20ساعت 3:11  توسط ج - علیخانی  | 

کرکس

 

 

هرگز در ميان موجودات مخلوقي كه براي كبوتر شدن آفريده شده،

 كركس نميشود.

 اين خصلت در ميان هيچ يك از مخلوقات نيست

 جز آدميان.

 

«ويكتورهوگو؛ بينوايان»

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/24ساعت 23:54  توسط ج - علیخانی  | 

معاشرت

 

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند

 

 پرهايش سفيد ميماند

،

ولي قلبش سياه ميشود.

 

 «مارك تواين»

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/24ساعت 23:48  توسط ج - علیخانی  | 

نقاب از چهره بردار


خیلی وقته افکارم پریشان ، ناراحت و غمزده است و همیشه طرح این سوال که :  جامعه ما  که  در

پشت سر خود تاریخی سترگ و غنی از فرهنگ و ارزشهای انسانی رو داشته و همواره با برخورداری از این مهم

روزگاران رو ورق زده و در تمامی زمینه های اجتماعی تاثیر گذار بر سایر فرهنگها و تمدنها و حتی آراء مردم اقصی

نقاط کره خاکی بوده ....... ، چی به سرش اومده؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/23ساعت 16:8  توسط ج - علیخانی  | 

نان آور


بوسه بر خاک زد ،

شکست

و در زیر پاهایم رقصیدو خرد شد.

اقتدار مردانه ات را میگویم

آنگاه که خود را

نان بر دست

در آستان خانه ات یافتم.


با درود بر تمامی اون شیر زنانی که نان آور  خونشونن.

این مطلب رو نوشتم برای اون مردایی که فقط تو شعرها و داستانها مرد عمل هستند

شاید.............امیدوارم.

ج _ علیخانی


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/22ساعت 3:13  توسط ج - علیخانی  | 

دریا باش


دریا باش....


امواج، لنگه کفش کودکی را از او گرفت.

او روی ساحل نوشت: " دریا، دزد کفشهای من"

آنسو تر،

مردی که از دریا ماهی گرفته بود،

روی ماسه ها نوشت: "دریا سخاوتمندترین سفره ی هستی".........

موج دریا آمد و جملات را محو کرد

و برای من تنها این پیام را باقی گذاشت:

" برداشتهای دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا

دریا باشی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/22ساعت 2:18  توسط ج - علیخانی  | 

مطلب جالب


زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...

اول :مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا

به او نخورد. او گفت‌ ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!


دوم :مستی دیدم که... افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت

بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟


سوم :کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از

کجا آورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد وآن را خاموش ساخت و گفت: تو

که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟


چهارم :زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد.

گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت من که غرق خواهش

دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه

غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 0:7  توسط ج - علیخانی  | 

خداوندا



خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/20ساعت 19:46  توسط ج - علیخانی  | 

دسته بندی انسانها

دسته‌بندی انسان‌ها از نگاه دکتر شریعتی


دسته اول


آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد

جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت

جسمی دارند.


دسته دوم


آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای

چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم

نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.


دسته سوم


آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و

در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما

می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


دسته چهارم


آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند.

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما

نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم

آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه

بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها

هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم

قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و

غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان

می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر

کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/19ساعت 23:58  توسط ج - علیخانی  | 


خوب من ، هیچگاه فراموش نکن که ارسال نظرشما ، دلیلی بر استمرار


قلم فرسایی من خواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/18ساعت 4:29  توسط ج - علیخانی  | 

نامه ای به پسرم


نیما ، پسرم ،


در گردش روزگار


بی من بودن ،


بی تاب و نالان مباش


شاهد شادی را در آغوش گیر.....


لبخند بزن....


و باور داشته باش


که من هیچگاه  بر دستان تهی و کوچک


کودک خیابانی


طعنه فقر نزدم



ج - علیخانی


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/18ساعت 3:55  توسط ج - علیخانی  | 

نامه ای به دخترم


نگار  ، دخترم


می نویسم برای تو


و


تو بخوان برای فردا


قصه ی یخ زدن دختر گل فروش


در دنیای فقر......


در انتهای کوچه تنگدستی را


تا شاید ....


از گور زمان برخیزد


وجدان خفته ارباب


ج - علیخانی



+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/18ساعت 3:30  توسط ج - علیخانی  | 

تن فروش



چه دنیای سیاهی دارم


چقدر با نور غریبه ام


چقدر چرکین و آلوده ست


هوای زندگی من


آنگاه که ...


تو فروختی تنت را تا سیر کنی کودکت را 


و


من فروختم حق کودکم را تا سیر کنم هوسم را



ج - علیخانی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/18ساعت 2:58  توسط ج - علیخانی  | 

قلم فروش

علم خوب است یا ثروت؟



صدای ضجه دلخراش مداد گچی 


در دستان آقا  معلم ،  که به دشواری سینه سیاه تخته را


میشکافت


هنوز هم در خاطر آشفته  و سر گردانم موج می زند ،


و صدای لرزان او را 


که سکوت سنگین همهمه های کودکی ام  را سرکوب میکرد


 به یاد می آورم.


بچه ها موضوع انشائ این هفته * علم خوب است یا ثروت؟*


او می گفت و می نوشت ....


ولی چین و چروکهای چهره پر مهر ولی غمبارش


نشان از دردی کهنه می داد


با قلبی کودکانه 


و افکاری فارغ از دردهای بی درمان آینده 


علم را بر ثروت ترجیح دادم


و قلمم را به تمامی زر و زیور دنیا نفروختم


سالیان گذشت و تمامی آن افکار نیز گذشت،


بر حسب تقدیر زمان که زمین را از آن خلاصی نیست


پیری خمیده پشت را در کوچه های بی کسی


و در بن بست دلواپسی زندگی یافتم 


در حالی که دستفروشی میکرد.....


آقا معلم دوران کودکیم بود


به گمانم  او هم به تقلید از من 


قلم می فروخت تا ثروت بخرد.....


زمان گذشت


و تمامی این خریدنها و فروختنها نیز گذشت،


و هنوز هم که هنوز هست


من اندیشه کنان غرق این افکارم....


که اگر علم خوب بود 


پس چرا خدا ،


سرنوشت من و آقا معلم رو   .. رقم .. زد


قلم نزد ......؟ ؟ ؟ ؟


ج- علیخانی



تقدیم به مینای عزیزم








+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/18ساعت 2:2  توسط ج - علیخانی  | 

درد




من به هیچ دردی نمی خورم


این دردها هستند .........


.........که به من می خورند.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/16ساعت 14:41  توسط ج - علیخانی  | 

مرگ ماهیگیر

 

آسمان ميگريست ...

 

و بادها شيون كنان فرياد مي كشيدند : بريز ! ... اي آسمان ، اشك بريز!بريز كه هر يك

قطره اشك تو در بيكران زمين ، ستوني بر بناي زندگيست .

و آسمان ميگريست.... ميگريست ...

در پهنه ي كران ناپديد آسمان ، جز ناله ي زائيده از برآشفتگي اشكهاي بي امان و

عصيان ابر هاي سر گردان خبري نبود...

و دريا ، در كشاكش انقلاب امواج ديوانه ، همچنان ناله ی بي پايان مرگ صيادان بي

پناه را ، مي سرود ...

و در ساحل سر سام گرفته ي درياي بيكرانه ، ماهيگير ، تور پاره پاره به شانه ، خود

را براي يك سفر شوم شبانه ، آماده ميكرد ...

«

آسمان ميگريست ....

و ماهيگير ، اسير قهر آشتي ناپذير آسمانها ! قهري كه از يك مرگ نا بهنگام داستانها

داشت تور صد پاره خود را به قصد درو كردن ماهي به دل هزار پاره دريا

ميكاشت ...

ساحل ، از ساعتها پيش ، در ظلمت يك مسافت طي شده ، گم شده بود .

وآنطرف تر ساحل ؛ در تنگناي يك كلبه ي محقر ، هم آغوش با يك زندگي فراموش

شده ي مطرود ، دست كوچك دختري چهار ساله ، و ديده ی نگران همسري با نگاه

تب آلود ،

نگران بازگشت ماهيگير بود ...

ودريا همچنان حماسه ي بي پايان مرگ صيادان بي پناه را مي سرود ...

«3»

آسمان مي گريست ...

و هنگامي كه ماهيگير،به خاطرنان خانواده مختصري كه داشت،پاي شکننده ي

مرگ را به زنجير امواج درياي مست  مي بست  ...

در آنطرف ساحل ، سكوت كلبه ماهيگير را ، ناله شبگير دختر چهار ساله اش ،

آهسته در هم شكست ؛

دخترك در حالي كه با نگاه نگران ، در چهار سوي كلبه بي پدر خويش ميگشت :

با ناله اي حزين از مادرش  مي پرسيد : كه :« ماما ...بابا جونم ....بر نگشت ؟!»

در حقيقت او پدر را نمي خواست ...

او ماهي كوچكي را مي خواست كه پدرش هر شب پس از مراجعت از سفرهاي

شبانه ي دريا به او ، به دختر نازنينش ، هديه ميكرد ...

و تا سپيده صبح ، دخترك بينوا ، با نگاه بيگناه ، پي بابا جونش مي گشت .

وتا سپيده صبح ، بابا جون دخترك ، ماهيگير بي پناه ، از دريا برنگشت ...

«4»

چند ساعتي بود كه ديگر :

آسمان نمي گريست ... ودريا خاموش بود...

بادهاي سرگردان خوابيده بودند ...

طوفان هم خوابيده بود ...

و آفتاب ، ساعتها پيش ، طومار حكومت شاعرانه ي ماه را ، در بسيط افلاك ،

در هم نورديده بود ...

و از ساعتها پيش ، همسر تيره بخت ماهيگير، دختر چهار ساله اش به دوش ، در

بسيط ساكت و ماتم زده ي دريا ، ساحل به ساحل ، سراغ همسر گمشده اش را

ميگرفت ...

و دريا در مقابل استغاثه ي زن تيره بخت ، بطور وحشتناكي لال شده بود ...

و سه روز و سه شب ... پي ماهيگير گشتند ... تا آنكه :

غروب سومين روز ، لاشه ي يخ بسته ي او را ،لا بلاي كفني پاره پاره كه درقاموس

ماهيگيران " تور"ش  مينامند ، در گوشه ي ناشناسي از سواحل آشنا ،

يافتند

و در بساط او ، همراه با جسدش ، جز يك ماهي كوچك كه لابلاي مشت يخ زده اش

جان مي كند ، هيچ نيافتند .

 
 
کارو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/15ساعت 0:44  توسط ج - علیخانی  | 



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/14ساعت 20:18  توسط ج - علیخانی  |